یا الله.
السلام علیک یا عبدالصالح، المطیع لله...السلام علیک یا ابالفضل العباس...
مکرر از امام علیه السلام، اذن ِ رفتن به میدان خواست، حسین علیه السلام می گوید: انت َ صاحب ُ لوایی!
عباسَ م تو پرچمدار لشکر ِ منی! گویی حسین علیه السلام می داند با رفتن عباس(ع) کمرش می شکند و دشمن به او می خندد...
...
حال، تمام یاران ، برادران رفته اند... عباس (ع) خدمت امام می آید، می گرید، یاران رفته اند، کسی نمانده!
یا سیدی و مولای! اجازه میدان می دهید؟
حسین علیه السلام، می گرید، فراق ِ عباس (ع) برایش سخت است...
یا اَخی! برادرم، عباسَ م! تو نشانه ی عظمت سپاه ِ منی، اگر تو شهید شوی، علمدار سپاهَ م که باشد؟
عباس (ع) خدای ادب است،سر به زیر افکنده ،عرضه می دارد:
فِداكَ رُوحُ أَخيكَ يا سَيِّدي! قَدْ ضاقَ صَدْري مِنْ حَياةِ الدُّنْيا، وَ أُريدُ أخْذَ الثّارِ مِنْ هؤُلاءِ الْمُنافِقِينَ.
یا سیدی، ای آقای من، فدایت شوم، قَدْ ضاقَ صَدْري، حسین جان، سینه ام تنگ است از این زندگانی...
حسین علیه السلام می داند، عباس تشنه ی شهادت است و شوق ِ دیدار پروردگار بی تابش کرده، به او اذن می دهد...
و حسین علیه السلام، از عباس هم دل کَند...
نوشته شده توسط یا زینب کبری (س) در جمعه چهارم دی 1388 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت
یا الله.
السلام علی المظلوم بلا ناصر
السلام علی من دفنه اهل القری
السلام علی الشیب الخضیب
السلام علی البدن السلیب
السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

مقتل:
امام(عليه السلام) بر اثر زخم هاى فراوان از اسب به زمين افتاد، ولى برخاست.
خواهرش زينب(عليها سلام) از خيمه ها بيرون آمد و با ناله اى جانسوز مى گفت:
«لَيْتَ السَّماءُ إِنْطَبَقَتْ عَلَى الاَْرْضِ; كاش آسمان بر زمين فرو مى افتاد». عمر بن سعد را ديد كه نزديك امام(عليه السلام)ايستاده است. فرمود: «أَيُقْتَلُ اَبُوعَبْدِاللهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَيْهِ؟» اى عمر بن سعد! اباعبدالله(عليه السلام) را شهيد مى كنند و تو نظاره مى كنى؟.
اشك از ديدگان عمر سعد (ديدند) جارى شد و صورتش را برگرداند و چيزى نگفت.
حضرت زينب(عليها السلام) فرياد زد: «وَيْلُكُمْ، أما فِيكُمْ مُسْلِمٌ ; واى بر شما! آيا در ميان شما يك مسلمان نيست؟!.
سكوت مرگبارى همه را فرا گرفته بود و كسى پاسخى نداد.
امام(عليه السلام) ردايى به تن كرده و عمامه به سر داشت. و با آن كه پياده و زخمى بود چون سواران دلاور مى جنگيد،نگاهى به تيراندازان و نگاهى به حرم خود داشت و مى گفت:
آيا بر كشتن من با هم متّحد شده ايد؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بنده اى از بندگان خدا را نمى كشيد كه خداوند را بيش از كشتن من به خشم آورد.
به خدا سوگند! من اميدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا كه گمان نمى بريد از شما بگيرد. هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانيد،
خداوند شما را گرفتار نزاعى در ميان خودتان مى سازد و خونتان را مى ريزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگين و دردناكى به شما بچشاند.
عاشورا)سعيد داوودي و مهدي رستم نژاد)

توی پرانتز:
1-دیشب که شب سوم محرم بود، برای ِ بی لیاقتی چون من، شب ِ اول بود... وقتی مداح شروع به نوحه خوانی کرد وقتی رفت تو وادی ِ مقتل و روضه،احساس کردم قلبم می خواهد از جایش کنده شود!همه ی مصائب آمدند توی ذهنم...
زینب...زینب...زینب..ام المصائب...
روضه ی حضرت علی اصغر، روضه ی حضرت علی اکبر، روضه ی حضرت رقیه و.... وای عباس َم...
خدايا! تابى ! توانى ! لياقتى ! كه بتوانم پذيراى اين مصائب باشم...
2-هرگز به خودم اجازه نمیدم به شخصی که فقیه و عالم است حتی اگر اشتباهاتی هم داشته باشد، عنوان ِ « به درک واصل شدن» را به کار برم!
این عبارت را دیشب یکی از مداحان ِ نسبتاً معروف ِ اصفهان، در حین ِ سینه زنی در مقابل خیل ِ عزادارن به کار برده است...
من واقعاً متاسفم برای کسانی که به جای خدا تصمیم میگیرند...
نوشته شده توسط یا زینب کبری (س) در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت
یا الله.
با توجه به اعتراضات دوستان مبنی بر اینکه لینکِ نظرات ِ پست ِ پایینی(!) خراب است و نمی شود کامنت گذاشت و تبریکات گفت و اینها...
بدین وسیله من اعلام می کنم که ، نمی دونم چی شده اصلاً و بلاگفا با من چه دشمنی ای داره! ولی اعلام می کنم که مدتی ست هِی با کدهای وبلاگم سر وکله می زنم D:
همچنین اعلام می کنم نمره ی پروژه م نوزده ونیم صدم شد. دست بزنید برام لطفاًD:
بعد این رو هم اعلام کنم که چون بیست نشدم، شیرینی میرینی در کار نیست، گفته باشم D:
بعدتر نوشت:
با توجه به بررسی های ِ من، مشکل هنوز رفع نشده و کلاً لینک ِ کامنت ها خراب شده ولی بعید می دونم تقصیر ِ دست کاری های خودم باشه! فلذا در حال ِ پیگیری هستم.
تموم.نخطه.
نوشته شده توسط یا زینب کبری (س) در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 7:9 موضوع | لینک ثابت
یا الله.
پيچيد بوي پيرهن اش درباد ، باران گرفت ، خاک معطر شد باران گرفت ، پلک زمين خنديد ( لبخند بين اشک شناور شد (پيراهني که بوي رسيدن داشت آبي تر از تموج هر دريا در امتداد رد قدم هايش صحرا دچار خلسه ي بندر شد خنديد ، عطر سيب شکفت و بعد گل ها ي بهت آينه روئيدند آيينه شاعرانه دهان وا کرد تصوير عشق چند برابر شد
»والشمس » از نگاه بليغ اش ريخت ، تکثير شد به نيت او خورشيد خورشيد ها به سجده که افتادند هر سجده گاه چشمه ي « کوثر »شد پلکي زد آسمان به زمين افتاد چرخيد حول آبي چشمان اش برگشت از غروب کبوتر بعد پرواز رو به اوج مقرر شد پيچيده بوي پيراهنش در باد در کوچه هاي شهر راه افتاد دنبال او دويد نگاه عشق ، از شوق چشم پنجره ها تر شد حسي غريب داد به اهل شهر لبخند آشنا و نگاه او حسي شبيه شادي آهوها تا عاشقي به شهر مقدر شد کنعان اگر چه نيست ولي اين خاک فيروزه کاري است براي او يوسف اگر چه نيست ولي با او چشمان پير عشق منور شد خورشيد مي نشست به ارامي بر روي گنبدي که طلا کاري ست بر روي شانه هاي افق انگار خورشيد عاشقانه کبوتر شد

وقتی روز شهادت ِ امام رضا (ع) به دنیا اومدم، اسم ِ مادر ِ گرامی امام رئوف رو گذاشتن روی من!(که قطعاً اگر پسر میبودم اسمم "رضا" بود!)
و امروز... بعد از بیست و اندی سال...
روز ولادتِ امام رضا (ع) ، مصادف شده با روز تولد ِ من!
داستان ِ عجیبی ه که گفتنش اینجا مناسب نیست...اینکه من تا قبل از امسال فکر می کردم هفتم آبان تولدمه...اما امسال فهمیدم هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت تولد ِ من هم هست!!
بگذریم!
هفته ی گذشته، پابوس ِ آقا بودیم!
از اونجایی که یه کم عجولم، همش توی نظرم بود که به این بهونه که امسال تولدم با میلاد ِ امام رضا (ع) تو یه روز شده، عیدی بگیرم!
و باز هم از اونجایی که امام رضا (ع) واقعا ً رئوف ه ،یه هدیه ی قشنگ بهم دادن!
و اون افتخار ِ خادمی در حرم شون بود...
بهترین و زیباترین و معنوی ترین هدیه ی عمرم بود...بهترین لحظاتم ، همون چند ساعتی بود که در حرم ِ آقا خادم بودم...
رفته بودم بابت اجابت ِ امری ازشون تشکر کنم...شرمنده بودم، شرمنده تر شدم...
میلاد ِ خواهرشون رو مشهد بودم، و ان شاءلله میلاد ِ خودشون رو قم خواهم بود...
پیشاپیش عیدتون مبارک
ازشون بخواین که میدن...
نوشته شده توسط یا زینب کبری (س) در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 1:14 موضوع | لینک ثابت
يا الله.
تو میدونی گردان بره خط گروهان برگرده یعنی چی؟
تو میدونی گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟
تو میدونی دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟
.
.
.
نمي دونم چندمين بار بود كه اين فيلم* رو ميديديم!
اما اين بار،دلم لرزيد؛
وقتي بابا زير لب آرام با خود زمزمه كرد: واقعاً شما چه مي فهميد....؟
__________________________
* آژانس شيشه اي
نوشته شده توسط یا زینب کبری (س) در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

یا لطیف
اگر چه میبری ز دل
تمامی شکیب را
شکیب و ناشکیبها
چه سودبی نصیب را
تمام شعرمن تویی،
غزل،قصیده، مثنوی
چه خوب میپراکنی
همیشه بوی سیب را
ز من عبور میکنی و
زود دور میشوی
بیا از آن فرازها
مرور کن نشیب را...
------------------------------------
«سلام علی قلب الزینب الصبور»
"چرا زیباترین شکیب؟"
نام زینـــب،همواره برایم عزیز، صمیمی و دوست داشتنی است.مثل درختی که می توان در سایه اش آرمید، چشمه ای درخشنده که می توان از زلالش جرعه ای نوشید و صخره ای بلند که در هر مصیبتی می توان به او تکیه داد و غم ِ دل با او گفت...
و زینب، بنده ی شایسته ی خداست و بندگی را در میدان های مختلف نشان داده است!
و این زینب است که فرمان "فاصبر صبراً جمیلا" را لبیک می گوید و در سخت ترین مصیبت ها، می گوید:"ما رایت الّا جمیلا..."
او که حقیقتاً، "زیباترین شــــکیـب" ِ تاریخ بشریت نام دارد و از همین روست، عشق و علاقه ی من به این "زیباترین شـــــکیب"ِ تاریخ!
"ویرایش شده در بیست و دوم اردیبهشت 1387 سالروز ولادت حضرت زینب کبری (س)"
------------------------------------
اگر کمی شکیبا باشید نوای وبلاگ را هم خواهید شنید!
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح این
قالب:
قالبهای مذهبی بلاگفا
